روزگار ما…

2011/04/08

اسباب كشي دوباره!!!!!!!!!!!!

Filed under: كتابهاي جديد — مهلا @ 12:15

سلام دوستان…مثل اينكه اين اول سا لي باز ما مجبوريم اسباب كشي كنيم!!!!!! كجا؟ خونه قبليمون!!!! البته اگه صاحبخونه كرايه وبلاگ رو بالا نبرده باشه وراهمون بده!!! به هرحال اينه ديگه مملكت گل وبلبل مون كه هر روز خدا يك ساز ميزنه !الانم خيلي وقته دوستان به دليل فيلتر شدن ورد پرس نميتونن به اينجا سر بزنن ازم خواستن برگردم سر خونه اولم !ما هم جز يك چشم به اين  عزيزان هميشه برقرارم جوابي ندارم ….به هرحال سال خوب وعاقبت بخيري امسال آرزو دارم براي همه شما وملت نجيب وشريف ايران كه مثل هميشه با صبر وشعور والاي ايراني خود به همه جهان درس ازادگي ميدن …حالا رسانه ها هر چي ميخوان بگن گور باباي همه شون …مفت خورها!

2011/03/18

دنباله شعر……

Filed under: شعر — مهلا @ 22:03

حرف هايم را

كسي نمي فهمد.

هيچ كس شناسنامه ندارد.

تنها پسركي مو بور

در جزيزه اي دور

به نام من ترانه مي خواند

بي آنكه ،هرگز، مرا ديده باشد….

*تو قهرمان همه درياهايي ،

هيچ كشتي اي

نمي تواند از دايره انفجار صداي تو بگذرد،

بگريزد…

تو دست وپاي موج هاي هراس را بسته اي!

تو زبان ناخدايان خدانشناس را

بريده اي…

تو….

ادامه دارد………

2011/03/02

كشتي سياه

Filed under: شعر — مهلا @ 20:47

من بعد از همه آمده ام

ديرتر از همه هم خواهم مرد

هنوز حسن صحاف

نخستين موجود زنده

جهان نمرده است.

آن قهوه چي هم….

كتابفروش ها هم

حتي موشها هم ….

من

بعد از همه

به اين پاساژ آمده ام،

بعد از همه خواهم مرد.

من

بعد از همه

سوار اين كشتي سياه شده ام،

اما…

من ناخداي كشتي ام.

همه توفان ها

از سينه من

عبور ميكنند.

همه گردابهاي هراس

دور من ميچرخند…

دزدان دريايي

پيش از موج ها

دست وپاي مرا مي بندند

شايد من

زودتر از همه بميرم

نه!

من بعد از همه به اين جا آمده ام.

پايين ،

جلوي در پاساژ ،

پسركي داد ميزد: كتاب..آهاي كتاب…

همه نوع كتاب حراج….

بفرماييد طبقه بالا!

و آمدم اينجا!

پرسيدم:

آقا شناسنامه ندارين؟

كتابفروش ،

انگار در گيجي هميشه خود مي گرديد!

اصلا نفهميد چه ميگويم.

او با انكه در عمرش يك صفحه هم كتاب نخوانده بود ،

اما

نام تمام كتابها رو ميدونست،

و به خوبي ميتونست

جلد تمام كتابها را

از گنجينه سوخته يادش بيرون بياورد…

شناسنامه ميخواهم آقا!

براي خودم.

شناسنامه ام را دزدان دريايي با خود برده اند.

نميدانم حالا ديگر كدام جادوگر پير سهيمه برنج مرا نشخوار ميكند!

شناسنامه ميخواستم آقا!

شناسنامه ام را دزدام دريايي با خود برده اند

شايد يكي از دزدها ميخواسته براي نهصدمين بار زن بگيرد!

ادامه دارد…..

2011/02/25

پاساژ

Filed under: شعر — مهلا @ 12:26
Tags:

 

روزها ،

تكه هاي خورشيد

سقف فروريخته اين دنيا را

مي پوشاند،

 

شبها

روياي عشق و

نان

 

آه! چه بزرگ است اين دنيا!

از اين سر پاساژ تا آن سر پاساژ!

از صحافي حسن آقا

تا چاي خانه،

 

درست در مركز جهان

مردي

بر روي صندلي شكسته تر از خودش

نشسته است.

 

موش هاي پاساژ

ورق هاي زرد را

از هم مي ربايند،

و او كلاه مغرورش را

كج تر ميكند، و

مي خندد…..

به موش ها؟

به دنيا؟

به ماژلان؟

يا شايد هم

به شاعران؟

 

پاساژ

چون كشتي قديمي بادبان سوخته

به دور خود مي چرخد.

 

دزدان دريايي

تازه رفته اند

و ناخداي زخمي

نشسته بر عرشه

چشم به نيامده هاي دور دارد،

شايد

نوري

يا عبوري

به سيگار وصندلي اميدوارش كند……

 

ادامه دارد………….

2011/02/13

فروغ نامي ماندگار در عرصه شعر نو

 

 

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند

 

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم

 

زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش

 

پنهان ز ديدگان خدا می نخورده ايم

 

پيشانی ار ز داغ گناهی سيه شود

 

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا

 

نام خدا نبردن از آن به كه زير لب

 

بهر فريب خلق بگوئی خدا خدا

 

ما را چه غم كه شيخ شبی در میان جمع

 

بر رویمان ببست به شادی در بهشت

 

او می گشايد … او كه به لطف و صفای خويش

 

گوئی كه خاك طينت ما را ز غم سرشت

 

توفان طعنه خنده ما را ز لب نشست

 

كوهيم و در میانه دريا نشسته ايم

 

چون سينه جای گوهر يكتای راستيست

 

زين رو بموج حادثه تنها نشسته ايم

 

مائيم … ما كه طعنه زاهد شنيده ايم

 

مائيم … ما كه جامه تقوی دريده ايم

 

زيرا درون جامه بجز پيكر فريب

 

زين هاديان راه حقيقت نديده ايم!

 

آن آتشی كه در دل ما شعله می كشيد

 

گر در میان دامن شيخ، اوفتاده بود

 

ديگر بما كه سوخته ايم از شرار عشق

 

نام گناهكاره رسوا! نداده بود

 

بگذار تا به طعنه بگويند مردمان

 

در گوش هم حكايت عشق مدام! ما

 

هرگز نمیرد آنكه دلش زنده شد به عشق

 

ثبت است در جريده عالم دوام ما.

 

به مناسبت  سال روز درگذشت فروغ عزيز

 

 

صفحهٔ بعد »

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.